چشم ها را باید شست
دختری نزدیکم آمد گفت: تو را دوست میدارم به تو نیکی خواهم کرد زندگیم را فدای تو خواهم کرد شبها در بی قراری هایت بیدار خواهم ماند در تنهایی هایت مونس تو خواهم شد عاشقت هستم به پایت خواهم سوخت،تا جان بر لبم است واینچنین زندگی را نثارت خواهم کرد. به خودم آمدم و در خود گفتم: آری او همان پری قصه های من است اوست همانی که خدا ما را برای هم افریده است من نیز او را دوست خواهم داشت زندگیم را فدایش خواهم کرد... . ناگاه بیدار شدم در این فکر بودم آن دختر که بود از مادرم سراغ آلبوم عکس های خانوادگی یمان را گرفتم آن دخترک جوان را در آلبوم دیدم ناگاه اشکی از گونه هایم بی اختیار سرازیر شد همه ی حرفهای دخترک حقیقت داشت آری؛ او همان زنی بود که چند لحظه پیش با او حرف زدم آری؛ او مادرم بود پ.ن: کاش مادرم جوان بود. پ.ن: دست نوشته ی یک دوست(CMD) بعدا نوشت توسط مرتضی:گفته بودن این دوست رو معرفی کنم.بچه های 4tmu می دونن کیه .عرض کنم خدمت اونایی که نمی دونن اسم دوست عزیزم داود هستش. تاریکی انس گرفتن با تو چقدر زیباست من نیز مانند تو سکوت را دوست دارم و در خود بودن را سکوت را چون مرا به آن وا می دارد که در خود باشم ودر خود بودن را چون مرا به سکوت وا می دارد تاریکی هراست، چه زیباست هراست چون مرا به صبح وا می دارد و نخوابیدن آرامشت،چه زیباست آرامشت در تلاطم هراس و ترس وسنگینیت که دلم را سنگین می کند پ.ن:این پست دستنوشته ی یه دوسته.(CMD) برایت همیشه از حرفهای تکراریم گفتم خسته ات کردم؟ آخر این تکرار هاست که مرا به یاد تو می اندازد مگر مادرم حرف های تازه می زند که من محو صدایش می شوم؟ هر بار همان واژه هاست همان صدای پشت تلفن مگر چه می گوید،که بوی خوش دوست داشتن را هر بار رساتر فریاد می زند؟ هیچ وقت بوی کهنگی نگرفت. راستی او مادر است دیگر و من پسرکی لجباز ،آرام و تنها. حرف های تکراری من فرسوده لبخند مادرم تازه و سرزنده گویند که پرورد مرا و دمید روحش را در روحم به زمان خلقت،پروردگارم من از آن روی خوشم که روحم به سخن آمده پس شکوه نکن ای عزیز که روحم به سخن آمده. باران
باران می آید و من سال هاست که غرق بارانم بوی تازگی،نغمه ی شکفتن ، فریاد امید قطره قطره می آید و شانه هایم را می فِشرد. اشک می ریزد و دستانش شانه هایم را به لزره وا می دارد. دلم را باران فرا میگیرد از این همه مهربانی شرم می کنم دستانش را بر شانه هایم نهاده زمزمه می کند :" من که هستم! چرا تنهایی؟" حرفهایش توان می دهد و من که هر روز فراوشش می کنم باز اسیرش می شوم این حرفها،این دستان ِ نوازشگر و چشمان بارانی اش دیوانه ام می کند. در حیرت مهربانی اش بغض می کنم من فراموشش می کنم او صدایم می زند من دور می شوم ولی هنوز دستانش برشانه هایم مهربانی می کنند دیوانه اش می شوم بغلش می کنم و با هم می گرییم من از فراموشکاری ِ خویش می گریم از نامهربانی ِ خویش اشک می ریزم ولی نمی دانم نمی دانم دلیل اشک هایش را شاید می خواهد بگوید که دوستم دارم شاید او نیز دلش برایم تنگ شده هر چه که باشد ، باز دیوانه ام می کند آخر تو کیستی که چنین بی اختیار بارانی ام می کنی؟ هر که هستی یادت باشد تویی دلیل خیسی این برگه های خط خطی تویی که نامت را گذاشته ایم خدای همین نزدیکی ها . شنبه 26 دی 88 پ.ن: کاش قلمم را یارای توصیفت بود !
به هیچ می اندیشم
به همان که من و تو شب و روز در پی اش هستیم !
آخر کجاست مقصد؟
نمی یابم.
تاریکی ِ غریبی در پیش است کجاست؟ کجاست آنکه یاریم کند؟
امید ! آه ! واژه ای گنگ و بی مفهموم!
هدف! هیچ ،هیچ ، هیچ !!! روزی هدفم بالهایم بود امیدم لمس دستانش بود رهایی از این قفس ِ تنگ.
کنون همه را گم کرده ام چه بغض غریبی ست گمگشتگی! کنون دردی عظیم دارم درد ِ بی دردی ! درد بی دردی علاجش آتش است؟ درد ِ بی دردی ! همانکه بشر هیچ نمی فهمدش ! به سخره می گیردش! بشر ! باید دندانت درد کند تا بفهمد درد داری!
برای کسان خویش فریاد می زنم تا بشنوند (البته من ادعایی ندارم که کس ِ آنها باشم.ولی اونا واقعا کس من هستند) این درد ، درد ِ خودنمایی نیست! درد ِ نشناخته شدن نیست ! درد ِ تنهایی نیست ! درد ِ شکست، درد ِ نتوانستن، درد ِ نداشتن ، درد فریب نیست! درد به یاری طلبیدن نیست. دردی ست گنگ مرا که توان شناختن این درد نیست.
شب سکوت نم نم باران انگار همه خوابن عقربه ها آغاز ِ چهارمین ساعت از این روز ِ پاییزی رو نشون میدن صدای شرشر آب از اون سمت واز این سمت صدای ماشین ها سکوت این شب قشنگ رو به هم میزنن از او هواهاس که دوست دارم تا صبح وایسم و نفس بکشم یه نفس عمیق و چشام رو میبندم و قدم میزنم صدای دو تا سگ رو میشنوم،اونا واسه چی بیدارن؟ باید با یکی حرف بزنم سلام عزیزم خیلی وقته که باهات درد دل نکردم گویی اینجا همه چیزش داره من رو از تو دور می کنه باید وضویی ساخت با نفس های حضورت دلی شست با قطرات دل، راه عشق و سوز اشک به دنبال دلی بی قرار برای آروم و قرار یعنی همون بال های گم شده و حال پیشانی که بر خاک می نهی و اغازی ست برای پرواز ! خدایا ! خدایا ! بال هایم را از تو میخواهم. یه شب بارونی از شب های آذر ماه. دلم لک زده بود واسه آغوشش
دلم می خواست بغلم کنه
دستامو دور ِ شونه هاش حلقه کنم
سرمو رو شونه هاش تکیه بدم
و اون اشک هایی که تو دلم مونده بودن،تو نفسام حبس شده بودن
و سال ها جاری نشده بودن سرازیر شن
دلم گرمی نفسهاش رو می خواست،استقامت شونه هاش رو
ولی
یادم رفته بود که تو آغوشش متولد شده بودم
تو آغوشش بزرگ شدم
تو آغوشش نفس میکشم
حضورش همیشه تو نفسهام بوده
اشکهام با اشکهاش دریای زندگیم رو شکل داده.
خدایا !
این اشکها مال تو
به یادگار
برای آن روز
آن روز که بوی خوش وصال همه جا پر میشه
و من آرام
آرام ِ آرام
محو ِ حضورت میشم و تو آغوشت آرامش رو حس می کنم.
خدایا !
خوشبختیمو به تو میسپارم. صدای زنگ ساعت بیدارم کرد پنجره ی اتاقم را گشودم نسیم سحرگاهی صورتم را نوازش می داد به آخرین ستاره ای که در حال ناپدید شدن بود نگاه کردم به او لبخند زدم و در درون خویش فریاد برآوردم من چقدر خوشبختم و روی آخرین برگ کاغذی که از شب گذشته باقی مانده بود نوشتم "تولدم مبارک" در کلبه ای مخوف ،تاریک و نمناکی زندانی ام کلبه ای که درهایش از سرب و دیوارهایش از آهن است پنحره ای ندارد،دری ندارد در شگفتم چگونه در این متروکه جای گرفتم سرم را برگرداندم تحیر تعجب شگفتا دالانی دیدم ، دالانی که در منتهی علیه دوازده پله بود پله های چوبی ِ لغزنده در دالان نوری تلالو می کرد که مرا جذب کرد ولی هراس از بالا رفتن در وجودم بود ترس از لغزیدن ترس از افتادن ترس از سقوط ولی ترس از کلبه ی متروکه ی تاریک و شوق ِ روشنایی مرا به سوی ِ دالان کشاند پله های چوبی را بالا رفتم اولی را نلغزیدم دومی را نیز بالا رفتم در سومی تردید کردم ولی رفتم جرات گرفتم شوق نور مرا بالا برد جسورتر قدم در نهمی گذاشتم زیر ِ پایم را دیدم ترس از جدایی در وحودم آمد ترس از داشته هایم هر چند پست پاهایم لغزید ولی روشنایی نور مرا می خواند در همین افکار قدم در پله ی یازدهم گذاشتم فقط یک پله یک پله تا ملاقات نور فاصله ام بود پایم را برداشتم، گذاشتم پای دومم میخکوب شد بلند نشد پای در هوا بودم دوباره زیر پایم را نگاه کردم نور را نگاه کردم باز دو دل شدم ناگهان لغزیدم. پ.ن : این پست دستنوشته ی یه دوسته.(CMD) هر روز میرم کلاس. یکی ریاضی یاد میده ، یکی برنامه نویسی و اون یکی روانشناسی ... نمی دونم چرا یکی نیست که بتونه زندگی رو یادم بده! کم کم حوصله ی زندگی هم داره به سر می رسه خیلی وقته که میشینم و فقط بهش زل می زنم،از بس نگاش کردم فک کنم داره دیوونه میشه بعضی وقتا دلم براش می سوزه منم کاری از دستم برنمیاد،چون اینجا فقط من و اونیم همه چی تکراری شده و بدتر از همه اینکه دارم به این تکرار عادت می کنم بی هیچ تکاپویی برای تغییر ِ وضع موجود ؛ دارم می پوسم چقدر سخته زنده باشی و زندگی کردن یادت رفته باشه هنوز نمی دونم بوی ِ کدامین طلوع می تواند بفهماندم که لااقل شب با روز فرق دارد! چند روز پيش قالبم رو عوض كردم ولي با اينترنت اكسپلورر تستش نكردم. ديشب متوجه شدم كه اشكال از اينترنت اكسپلورره. پس بازم قالبم رو عوض كردم تا حالا ببينم چي ميشه!! از دوستاني كه از اينترنت اكسپلورر استفاده مي كنند معذرت مي خوام. آی ،آی ،آه . اصلا اینجوری دوست ندارم! نمی دونم بالهام رو کجا گذاشتم!!! دلم پرواز می خواد ولی پروازی در کار نیست. شنیده ام که می آیی! چه خیابون خلوتی! فقط یه نفرو می بینم که داره میاد اینور. خش خش برگا زیر پاهام و این سوز ِ قشنگ ِ سرما، در ختایی که رنگ ِ پاییز رو گرفتن و کنار ِ این خیابون صف کشیدن و دارن به من نگا می کنن،شایدم بهم می خندن! صدای سیاوش،داره باغ بارون زده رو می خونه، شنبه ی ابری. چشامو می بندم و به اون دور دورا خیره میشم؛ آی روزای ِ خلوت ِ زندگیم ؛ آی نفس های ِ بی هدف، آهای ،آهای ، آهای خدا ! بازم من و تنهایی؟ پس تو کجایی؟ چرا نجاتم نمیدی؟ چرا مثل ِ اون روزا دستاتو رو شونه های لرزونم نمیذاری؟ من هنوز هم خیلی بچه م، دستامو بگیر. آی دنیای ِ بی تو ! بازم اون خیابون با برگای زردش،درختای ِ پاییزیش و آدمای ِ این دنیای ِ بی تو که خلوتم با تو رو به هم می زنند. -سلام دکتر -سلام .بشین! حالت خوبه؟ -خیلی ممنون. -مشکلت چیه؟ -مشکلم اینه که مشکلی ندارم! همه چی برام عادیه! هیچی برام اهمیتی نداره ! از هیچی لذت نمی برم. همه چی تکرار ِ مکررات شده ! دارم همه چی رو از دست میدم زندگی ، پر از بی خیالی و بی نظمی درس و مشق، از همین الآن میگم که این ترم مشروطم خودم، مهم نیستم ... دکتر قلمش را روی کاغذی حرکتی می دهد ،مهر می زند، نسخه را به آرامی جدا می کند و در حالی که لبخندی مرموز صورتش را آراسته ، دستش را به سمتم می آورد ... - بعدی. - خداحافظ دکتر ! نسخه را نگاه کردم . هفت حرف به رنگ قرمز نوشته شده بود : " ب ر و ب م ی ر ".
اين روزها چه آسان اشك مي ریختم . . . اشك هايي كه از درياي وجودم جدا افتاده بودند و دچار يعني عاشق ! نویسنده: نمی شناسم می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو، ای جلوه اميد محال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگذار که بگريزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده به لب، خونين دل مي روم از دل من دست بردار ای اميد عبث بی حاصل گفتی : "مرا ببخش" _نمی توانم،نمی شود،هرگز ممکن نیست؛ می دونی؟ آخه من نمی دونم چه چیز رو باید ببخشم! نگاه لبریز از عشقت را؟ دست های مهربانت را؟ صداقت کودکانه ات را؟ دیدگان منتظر و عاشقت را؟ قلب معصوم و زلالت را؟ اندوه با صفایت را؟ اشک های مقدست را؟ تو که جز خوبی و زیبایی هیچ نداشتی؛ تو که جز مهربانی و عشق بلد نبودی؛ پس چگونه از من انتظار بخشش داری؟ می گویم: مرا ببخش ببخش که دیدگان پرگناهم به تو نگریستند ببخش که هوس های دلم را با عشق ِتو در آمیختم ببخش که نفس هایم آرامش را از تو ربودند ببخش که من شکستم و تو دل آزرده گشتی ببخش که نتوانستم دل ِ دیوانه ام را تسلیم ِ خواسته هایت کنم ببخش این دل ِخودخواهم را دلی که گستاخانه عاشق و دیوانه ات گشت کاش زبان ِ دلم را می دانستم ،تا اکنون شرمگین در برابرت نمی ایستادم برای تماشای دلی که شکستمش ای مهربان،معصوم و مقدس! مرا ببخش به خاطر تمام لحظه هایی که ردپای نگاهم به روی تن نحیفت برجای ماند به خاطر تمام ثانیه هایی که غبار ِ آهم بر تیشه ی چشمانت جای گرفت به خاطر تمام وقتایی که دلت رو آزردم ای عزیزی که دوز از من و در یاد منی ، مرا ببخش من و ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت اگه که خالی از غرور می خوام که باز ببینمت وقتی بهت فک می کنم یه هو میشی همه کسم پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم ببخش اگه شکستم و دلگیر شدی عزیز دل اگه نشد بهت بگم حرفام و من تو یک نگاه ببخش من و صبوریمو ،گریه های پنهونیمو ببخش منو ،صبوریمو ، این همه مهربونیمو. نه ،نه ، نه نه ، باور نمی کنم هرگز باور نمی کنم کاش می توانستم باور
کنم تو چه می پنداری؟ (بقیه ش رو از زبان
فریدون می نویسم) پنداشتی که کوره ی سوزان
عشق من،دور از نگاه گرم تو خاموش می شود پنداشتی که یاد تو این یاد
دلنواز،در تنگنای سینه فراموش می شود؟ تو رفته ای که بی من تنها
سفر کنی، من مانده ام که بی تو شبها
سحر کنم. تو رفته ای که عشق من از سر
به در کنی، من مانده ام که عشق تو را
تاج سر کنم. روزی که پیک مرگ مرا می برد
به گور،من شب چراغ عشق تو را نیز می برم، عشق تو،نور عشق تو،عشق بزگ
تواست، خورشید جاودانی دنیای
دیگرم. شوق را در تو یافتم اشتیاقت بر هر کسی بود جز من هیچ گلایه ای نیست
و دوستت دارم کمترین حرفم به توست هر لحظه از لحظه های
بی تو که می گذرد؛ زخم های قلبم جانسوزتر می شوند این جاده ها،این شب
سرد و گرفته و این ابرها که هر لحظه بغضشان می شکند؛ به تماشا نشسته اند ، بغض هایم
را که هر آن می خواهند فرو شکنند همراه با بغض آسمان
گرفته ی امشب می گریستم و قدم می زدم کاش اشکهایم پایانی
نداشتند این اشک ها و غصه ها
را دوست دارم سخت است ... سخت است ... قلبم را به لرزه در می آورد همچون قطرات شمع که درون شعله ها ذوب می شوند اما چقدر دلپذیر و دوست داشتنی است آری،دوست داشتن بهترین احساس دنیاست. نمی دانم می فهمی یا نه! وقتی که هستی هستم و زمانی که نیستی نیستم حتما می دانی... که من هیچ وقت نخواستم که دوستم داشته باشی چون دوست داشتنت را دوست می دارم هر آنچه تو دوست بداری ، من
نیز دوست خواهم داشت چون دوست داشتنت را دوست می دارم من به این راضیم خوشبخت باش که "تو خوشبختی همین بسه برای من" این روزها ، روزهای
عجیبی است این روزها که می گذرد
بسیار روزهای قشنگی است شاید همان روزهایی
باشند که سال ها منتظرش بودم این روزها کسی
مرا ترک می گوید چه آرام و آسوده می
رود -او کیست؟ -او "من"
هستم."من" در حال حرکت است او می رود،نمی دانم
چگونه به وداعش بروم او می رود، تا "من"
را با خود ببرد و چه حس ِ عجیبی است
که با خودت خداحافظی کنی! اضطراب تکه تکه های وجودم را مور مور می کند اندیشه هایی که پریشانم می کنند زندگانی را تنها ورق می زنم و در کنار این هیاهوی غم انگیز که تو می خواهی وانمود کنی که مرا می فهمی و من نیز؛ خودمان را به فراموشی عادت می دهیم تا این فاصله را باور نکنیم. ولی من هیچ وقت این فاصله را باور نکردم همیشه تو پیش من بودی ،بی آنکه بدانی مال من بودی ،بی آنکه بتوانی من جرات نداشتم که با تو صحبت کنم حتی وقتی که تنها بودیم شاید چون هنوز تو نشده بودم نگاه کردم با ترس و دیگر نگاه نکردم از اینکه جای نگاهم بر پیکر ِ نحیفت بماند ترسیدم.
در یک لحظه دلم لرزید و تمام وجودم را دوست داشتنت فرا گرفت چه وحشت آور است تو را نداشتن،
اینک که با تمام وجودم دوستت دارم
وحشت آورتر آنست که روزی فرا رسد که دیگر تو را دوست نداشته باشم
و من از آن روز می ترسم
پس دیگر باز زمزمه می کنم: بارخدایا... از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار،یک مشت.... اندازه ی یک
لبخند... یک خاطره.... یک نگاه....
دست های لبریز از دعا و خواهشم ملتمسانه تو را می خوانند... و اینک غوطه ور در اندیشه هایم عشقت را مرور می کنم هر روز به تو نزدیک می شوم ولی تو صدای خرد شدن قلب ِ شیشه ای ام را نمی شنوی هر روز دلم برایت تنگ تر می شود هر روز التماس چشمانم برای دیدنت پرسوزتر می شود هر لحظه که می گذرد وجودم از تو لبریز می شود وقتی که می روی همه ی مرا با خود می بری وقتی که نگاهت از من جدا می شود،گویی روحم مرا ترک می گوید تمام دلتنگی هایم ،تمام اشک هایم برای توست ای مهربانم اینک که تو نیستی ،من نیستم جز غرق در خاطره ای که از نگاهت باقی مانده ... عاشق تر از اين بودم اگر لحظه پرواز در دست نجيب تو کليد قفسم بود عاشق تر از اين بودم اگر عطر نفس هات در لحظه بي همنفسي همنفسم بود عاشق تر از اين بودم اگرفاصله ها را اين آينه شب زده تکرار نمي کرد عاشق تر از اين بودم اگر هق هق ما را اين سايه سرمازده بی خواب نمي کرد عاشق تر از اين بودم اگر در شب وحشت مثل تپش زنجره نا ياب نبودي عاشق تر از اين بودم اگر وقت عبورم آن سوي سکوت پنجره خواب نبودي عاشق تر از اين بودم اگر ثانيه ها را اندوه فراموشي من تار نمي کرد عاشق تر از اين بودم اگر اين دل ساده اسرار مرا پيش تو اقرار نمي کرد شاعر: نمی شناسم سلام سلام به همه ی دوستانی که به اینجا سر می زنید. امیدوارم تنهام نذارید. به زودی با شما خواهم بود. به امید اینکه دوستای خوبی برای هم باشیم. همین ...
می آیی و تمام خفته ها بیدار می شوند،
تمام اشک ها با دیدنت سرازیر می شوند،
و من مشتاقانه تو را فریاد می زنم.
اشك هايي كه بوي غربت مي داد
بوي تنهايي . . .
انگار فراموش كرده بودم
كه تو عاشقانه ترين نگاه هايت را نثار من كرده اي
من در اوج با تو بودن تنها بودم
زيرا فراموش كرده بودم
در تنهاترين تنهايي هايم هم در آغوش تو ام
ولي تو هنوز هم عاشقانه نگاهم مي كني
دوستم داري
و قلم در دستم گذاشته اي
و ديكته مي كني
تا بنويسم . . .
و من هنوز هم چه كودكانه فكر مي كنم:
كه اين منم كه مي نويسم !
آري !
اين هميشه ترفند شيرين تو بوده است
گاهي از اين بچه گانه ها خنده ام مي گيرد
از اين كه تو در زرورق پوچي ها
من را به مرز عميق ترين عاشقانه هاي نابت مي كشاني
به گونه اي كه شايد هيچ گاه فكر نمي كردم
زير پوچ ترين پوچي ها هم لبخند تو پنهان شده باشد
اما پوچ ترين پوچي ها هم عاشق شدند
و خواستند تا وسيله اي باشند
كه من را به مرز با تو بودن برسانند
و من شايد دوباره فراموش كردم كه اگر تو بخواهي
پوچ ترين پوچي ها هم دچار مي شوند
دچار یعنی عاشق , عشق , دوست داشتن ,
فروغ فرخزاد
عاشق ,
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد ؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد ؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را ؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد ؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد ؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خکدان چه خواهد کرد ؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد ؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد ؟
نسیم وصل , رهی معیری ,
| Design By : Night Skin |

